مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
101
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حسن را با طبّاخ ميشناختند و پسر طبّاخش ميناميدند . و اما ستّ الحسن ، دختر وزير چون روز برآمد ، بيدار شد و حسن را در پيش خود نديد . گمان كرد كه بآبخانه رفته ، ساعتى در انتظار نشست كه ناگاه شمس الدين وزير ، پدر عروس بيامد كه از كار دختر آگاه شود . و با خود ميگفت : اكنون كه ملك بقهر ، دختر مرا بسياهى گوژپشت كابين كرد ، من نيز دختر خود را ميكشم و اين ننگ از خود برميدارم . الغرض ، چون وزير بدر حجله رسيد ، دختر را آواز داد . دختر لبيكگويان بدر آمد و شادان همىخراميد . وزير را چشم به دختر افتاد . گفت : اى ديوانه ، تو به آن احدب ، چنين شادانى ؟ ستّ الحسن گفت : يا سيدى ، مزاح و مسخره بس است . همانا احدب را به جهت خندهء مردم آورده بوديد و ايشان نيز مرا سرزنش كرده ، بر من بخنديدند و با من گفتند كه اين گوژپشت ، شوهر تست . للّه الحمد كه او شوهر من نبود . من شوهرى داشتم كه هزار مثل احدب را بناخنى كه ازو برچيده باشند ، نسبت نتوان داد . وزير چون اين بشنيد ، خشمش افزون شد و گفت : اين سخنان چيست ؟ احدب ، دوش با تو بروز آورده . دختر گفت : ترا به خدا سوگند هميدهم كه نام آن قبيح در پيش من مبر و بيش ازين مزاح مكن كه احدب را به جهت مسخره آورده بوديد . شوهر من آن بود كه دوش برامشگران و مشّاطگان ، زر هميافشاند و ايشان را بىنياز كرد . و او ماه روى و مشكين موى بود و چشمان سياه و ابروان بهم پيوسته داشت . چون وزير اين سخنان بشنيد ، جهان در چشمش تاريك شد و خشمگين گشت و دشنام دادن آغاز كرد . دختر گفت : اى پدر ، سبب خشم تو چيست ؟ آن پسر ماه منظر كه شوهر من بود ، بآبخانه رفته . وزير بحيرت اندر ماند . در حال ، برخاسته به آب خانه شد . احدب را ديد كه سرنگون بچاه اندر است . با خود گفت : مگر اين همان احدب نيست ؟ آنگاه بانگ بر احدب زد . احدب نخست هيچ نگفت . پس از آن گمان كرد كه عفريت است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .